روزام توی زیرزمینِ این خونه ی قدیمی میگذره. وسطِ رنگ و پارچه و شابلون. باید تنهایی مزخرفم رو یه جوری سامون میدادم البته که من آدمِ رها کردنِ همه چیز توی بی سر و سامونیم، اما نمیشد تموم روز زل بزنم به سقف و فکر کنم این حلقه ی آهنیه وسطِ سقفِ اتاقِ پذیرایی تحمل وزن منو داره یا نه؟! اصلا دیگه نمیتونم حتا به مردن با خیالِ آسوده فکر کنم و این برام شکل جدیدی از بیچاره گی و استیصالِ. دارم زور میزنم که پول دربیارم و باهاش یه زمین کوچیک قد یه جای خواب بخرم اونم کجا توی یه روستای عشایری که نصف سال سوت و کوره و برای همیشه کوچ کنم به غار تنهاییم! کتابت شد در مورخه ۱۴۰۲/۰۶/۲۳ساعت
18:34علیمردان خان| |
برچسب:
نویسنده: رویا صادقی
تاريخ: پنجشنبه
30 شهريور
1402 ساعت: 18:21